جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

اقلّیت بهائی اظهار می­نماید که دولت ایران سعی در نابودی این آئین دارد



جامعه جهانی بهائی در روز سه­ شنبه اظهار داشت که تلاش­های بدون وقفۀ دولت ایران در ریشه­ کنی دیانت بهائی همچنان ادامه داشته وعلیرغم تعهدات رئیس جمهور کشور، حسن روحانی، مبنی بر بکارگیری خطِّ مشی عدم تبعیض مذهبی، فشارهای وارده حتّی در بعضی موارد شدّت یافته است.
در گزارش ۱۲۲ صفحه­ایِ جامعۀ بهائی آمده است که دولتِ آقای روحانی « به تحریک احساسات منفی بر علیه بهائیان» شدّت بخشیده و از جمله در بیش از بیست هزار مورد، دست به انجام تبلیغات برضدِّ بهائیان در رسانه­ های ایران زده است.
این گزارش در ادامه یادآور می­شود که از ماه اوت سال ۲۰۱۳ یعنی از آغاز تصدّی ریاست جمهوری (آقای) روحانی تا حال، قریب به ۱۵۱ نفر بهائی دستگیر و ۳۸۸ مورد تبعیض اقتصادی از ارعاب و تهدید گرفته تا تعطیل نمودن محل کسب و کار بهائیان به ثبت رسیده است.
در همین گزارش آمده است که در دورۀ زمامداری آقای روحانی از تحصیل هزاران نفر بهائی در دانشگاه­ ها ممانعت به عمل آمده و علاوه بر این تعداد ۲۸ دانشجوی بهائی نیز اخراج گردیده­اند.
دولت ایران رسماً دیانت بهائی را مردود می­شمارد. این آئین در سال ۱۸۴۴ میلادی بوسیله نجیب زاد ه­ای ایرانی که پیروانِ وی ایشان را مظهر ظهور الهی می­خوانند، تأسیس گردیده است. حال آنکه، مسلمانان حضرت محمّد را خاتم النبیّین می­دانند.
در سال ۲۰۱۳ رهبر ایران آیت­ اللّه خامنه­ ای طی صدور فتوائی مصرّاً از تمام ایرانیان خواست که از انجامِ هرگونه معاملات با بهائیان پرهیز نمایند.
گزارش (جامعه بهائی) اظهار داشته است که « دولت ایران از جمیع جهات رو در رو با فشارهائی است که از ستم و آزارِ منظّم و برنامه ­ریزی شدۀ چندین دهه علیه بهائیان جلو­گیری نماید.» ولی در عوض، بجای عملی نمودن تعهدات خویش « این حکومت خط مشی جور و ستم خود را بنحوی جدید تغییر داده و به­ جای دستگیری و زندانی نمودن به روش­های کمتر شناخته شده­ای نظیر محرومیّت تحصیلی و یا ایجاد محدودیّت­های اقتصادی روی آورده است.»
بانی دو گال نماینده ارشد جامعۀ جهانی بهائی در سازمان ملل متّحد بیان داشته که « در مجموع، آنچه تا حال شاهدش بوده­ایم تنها تغییر روش دولت ایران در سرکوب بهائیان، و تلاش وی در پنهان نمودن این گونه فعالیت­ها براندازی در راستای نابودی بهائیان بعنوان جامعه­ ای زنده و پویا بوده است.»
در مقیاسی وسیع­تر، در این گزارش آمده است که از سال ۲۰۰۵، هنگامی­که دولت احمدى­ نژاد اقدام به تشدید تضعیقات بر علیه بهائیان نمود ، بیش از ۸۶۰ نفر از پیروان این آئین دستگیر و قریب به ۲۷۵ نفر زندانی شده ­اند. همچنین ۹۵۰ مورد فشار و سرکوبِ اقتصادی بر پیروان این آئین وارد و ۸۰ بار محل کسب و کار بهائیان هدف حملاتِ آتش سوزی و ویران­سازی قرار گرفته اند.
این گزارش مصراً خواستار ادامۀ فشار جامعۀ بین ­المللی بر دولت ایران در جهت پایان بخشیدن به تبعیضات وارده علیه بهائیان ایران می­باشد.
خانم دوگال در ادامه عنوان کرد که « ماحَصَلِ این گزارش اینست­ که، فشارهای بین­ المللی وارده بر دولت ایران، از طرف سازمان ملل متّحد و رسانه­ های خبری، فعّالان مدنی و حتّی عموم مردم، همچنان بسیار حسّاس و پر اهمّیت بوده و میتواند به عنوان وسیله ­ای مؤثّر در حمایت از بزرگترین اقلّیت مذهبی ایران در برابر نقشه­ های گسترده حکومت بر علیه ایشان به ­کار گرفته شود.»

قاتل عطاالله رضوانی، شهروند بهایی ساکن بندرعباس کجاست؟


عدالت برای ایران، ۱ شهریور ۱۳۹۵: پس از سه سال که از مرگ عطاالله رضوانی، شهروند بهایی ساکن بندرعباس، با گلوله‌ای در جمجمه می‌گذرد، همچنان مقامات انتظامی و قضایی از تحقیق در مورد قتل وی خودداری می‌کنند و خانواده او تحت فشار شدید قراردارند.
از آن‌جایی که پیگیری تحقق عدالت و حقوق بشر، حق و وظیفه همه شهروندان است، عدالت برای ایران از همگان درخواست می کند تا با یک تماس تلفنی کوتاه با مقامات مسئول یا مرتبط، درباره سرنوشت این پرونده و حقایق آن سئوال کنند.
سه سال پیش، در شب بسیار گرم دوم شهریور ماه، این شهروند بهایی از خانه خود به قصد سرزدن به منزل دوستی که در خارج از کشور اقامت داشت خارج شد و دیگر هیچ‌گاه بازنگشت. کریم میرزایی، سرایدار منزل دوست رضوانی که آخرین فردی است که او را زنده و در حال صحبت کردن تلفنی با شخصی نامعلوم دیده، ابتدا به قتل متهم شد و بعد از اینکه به وکیل خانواده رضوانی گفت که از سوی اطلاعات تهدید شده تا با آن‌ها صحبت نکند، مفقود شد و تا امروز، خبری از او در دست نیست. این نوجوان ۱۷ ساله افغان نیز ممکن است از قربانیان این پرونده باشد.در سه سال گذشته، مقامات رسمی تمامی تلاش خود را به خرج داده‌اند تا قاتل یا قاتلان این شهروند بهایی که جسدش با گلوله‌ای در جمجمه، داخل ماشین‌اش در جاده‌ای خارج از شهر یافت شده بود، پیدا نشوند. با اینکه هیچ اسلحه ای در محل قتل یافت نشده بود، جاوید امانی، بازپرس ویژه قتل دادسرای بندرعباس، تا مدت‌ها اصرار داشت به خانواده بقبولاند که رضوانی خودکشی کرده است.
پس از آن به خانواده گفته شد که قتل، احتمالا با انگیزه شخصی یا سرقت انجام شده در حالی که جز موبایل رضوانی، تلفنی که مشخصات آخرین تماس او روی آن است، هیچ چیز دیگری از ماشین مقتول دزدیده نشده است. رضایی، افسرپلیس مسئول پرونده که در ابتدا به خوبی پیگیر این پرونده بود و تحقیقات گسترده ای را شروع کرده بود، ناگهان تحقیقات خود را متوقف کرد. اداره آگاهی و دادسرای بندرعباس علیرغم وعده‌های مکرر هیچ‌گاه پرینت تماس‌ها و مسیج‌های موبایل سرقت شده رضوانی را به پرونده ضمیمه نکردند. همین‌طور، در مورد تصاویر دوربین‌های ترافیک شهری در مسیرهایی که مقتول در آن بعد از ظهر در آن تردد داشته هیچ تحقیقی انجام نشده است. در عوض، بازپرس امانی خانواده را تحت فشار گذاشت تا با گرفتن دیه از دولت، از پیگیری این پرونده صرفنظر کنند تا پرونده مختومه اعلام شود. وقتی خانواده از اعلام رضایت خودداری کردند، به آن‌ها اخطار داده شد تا خودشان ظرف دو هفته قاتل یا قاتلان را به دادسرای بندرعباس معرفی کنند!
روند عدم رسیدگی به پرونده قتل رضوانی و دادن مصونیت مطلق به عاملان و آمران آن، احتمال دولتی بودن آن را بسیار افزایش می دهد. عطاالله رضوانی، شهروند ۵۳ ساله بهایی، دانشجوی مکانیک اخراجی از دانشگاه به دلیل بهایی بودن و در جریان انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹، صاحب یک مغازه فروش تجهیزات پمپ آب بود. او یکی از شخصیت‌های شناخته شده جامعه بهاییان بندرعباس بود که از اواسط دهه ۶۰ تا سال ۱۳۸۷ قبل از تعطیلی تشکیلات بهاییان در ایران عضو«هیئت خادمین بندرعباس» بود و به صورت داوطلبانه به کارهای اداری و روزمره بهاییان در خصوص ازدواج، طلاق، فوت، اختلافات مالی رسیدگی می‌کرد.
پیش از قتل و در واکنش به سخنرانی‌های نفرت‌پراکنانه غلامعلی نعیم‌آبادی امام جمعه بندرعباس، علیه بهاییان، عطاالله رضوانی و دوتن دیگر در نامه‌ای به او درخواست کردند تا حقوق شهروندان بهائی را محترم بشمارد و از تحریک مردم علیه آنان در خطبه‌های نمازجمعه خودداری کند. آنها همچنین با شکایت به مقامات انتظامی در رابطه با سخنان امام جمعه علیه بهاییان هشدار داده بودند که چنین سخنانی موجب تنش و خونریزی خواهد شد.
عطاالله رضوانی از مدت‌ها پیش از کشته‌شدنش، به‌صورت مستقیم وغیرمستقیم از سوی نهادهای امنیتی تهدید شده بود. او و خانواده‌اش مدت‌ها تحت فشار بودند که از بندرعباس بروند. در جلسات بازجویی یکی از شهروندان بهایی به او ‌گفته بودند: «به رضوانی بگویید که نوبت او هم می‌رسد.»
پرونده عطالله رضوانی اولین پرونده‌ای نیست که در آن مقامات قضایی به خانواده‌ای برای توقف روند پیگیری، اعلام رضایت در مورد یک قتل و دادن مصونیت به آمران و عاملان، پیشنهاد دادن دیه از صندوق دولت می‌دهند. پیش از این نیز در مواردی مثل معترضانی که در تجمعات بعد از انتخابات ۸۸ کشته شده بودند، مقامات رسمی به خانواده‌ها فشار آورده بودند که با گرفتن دیه از پیگیری شکایات خود درباره عاملان و آمران آن وقایع صرفنظر کنند.
برخورد ماموران امنیتی با خانواده رضوانی نیز شاهد دیگری بر مدعای دولتی بودن این جنایت است. در تمام سه سال گذشته ماموران امنیتی سعی کرده‌اند مانع برگزاری مراسم ترحیم و سالگرد برای او شوند. در مهرماه ۱۳۹۴، و در هنگام بازداشت موقت نوید اقدسی، پسرخاله عطالله رضوانی توسط وزارت اطلاعات، یکی از اتهاماتی که به تفهیم شد، مصاحبه با رسانه‌های مختلف درباره این پرونده بود. او هم اکنون در انتظار برگزاری جلسه دادگاه خود در ماه جاری است. در اسفند ۱۳۹۴ نیز مغازه عینک‌سازی کورش رضوانی، پسر عطاالله که از سوی خانواده پیگیری پرونده قتل را برعهده داشت به دستور سروان حسن زند، رییس دایره تخصصی اداره اماکن بندرعباس پلمب شد.
تحقیقات عدالت برای ایران نشان می‌دهد جاوید امانی، بازپرس شعبه دوم دادسرای بندرعباس، سعید اسدی، دادستان بندرعباس با عدم پیگیری و ایجاد اختلال در روند تحقق عدالت، در نقض حقوق خانواده رضوانی نقش مستقیم داشته‌اند. همچنین، غلامعلی نعیم‌آبادی، امام جمعه بندرعباس، با نفرت‌پراکنی علیه بهاییان و حسن روحانی، صادق آملی لاریجانی، محمد جواد لاریجانی و علی مطهری با عدم رسیدگی به دادخواهی و نامه‌های خانواده رضوانی و عدم انجام تحقیق درباره عملکرد مقامات قضایی بندرعباس، از انجام ابتدایی‌ترین وظایف خود در زمینه احقاق حقوق بشر این خانواده سرباز زده‌اند.
در رنج‌نامه صهبا رضوانی، خواهر عطاالله، خطاب به این مقامات بلندپایه جمهوری اسلامی که رسیده و برای نخستین بار توسط عدالت برای ایران منتشر می شود، فهرست بلندبالایی از نقض ابتدایی ترین حقوق اعضای مختلف خانواده رضوانی فقط به دلیل بهایی بودن آمده است. در این نامه با سند و مدرک روشن می شود که قتل عطاالله رضوانی نه فقط تنها مورد نقض حقوق آنها که خشونت آمیزترینشان در زنجیره ازار و اذیت اعضای مختلف این خانواده بوده است. اخراج از کار (دو نفر)، عدم ثبت نام در پیش دانشگاهی (یک نفر)، جلوگیری از تحصیلات دانشگاهی (چهار نفر)، بازداشت و محکومیت حبس (چهارنفر)، پلمب محل کسب و کار (دو نفر)، یورش به خانه و ضبط کلیه وسایل و اسناد مذهبی و شخصی (سه بار)، از جمله مواردی است که در این نامه بدون جواب به ان اشاره شده است.
به گزارش بانی دوگال، نماینده ارشد جامعه بهایی در سازمان ملل متحد، از سال ۱۳۸۳ (۲۰۰۵ میلادی)، تاکنون حداقل ۹ شهروند بهایی در ایران به قتل رسیده‌اند یا به طرز مشکوکی درگذشته‌اند و ۵۲ شهروند بهایی دیگر توسط عوامل حکومت و ماموران لباس شخصی یا مهاجمان نا‌شناس، مورد تهاجم فیزیکی قرار گرفته‌اند و هیچ‌کدام از این رویداد‌ها مورد پیگرد قانونی قرار نگرفته است.در شهر بندرعباس نیز در سال ۱۳۶۵ ایرج مهدی‌نژاد، یکی از شهروندان بهایی در منزل مسکونی‌اش با ضربات چاقوی افراد نا‌شناس به قتل رسید. اداره اطلاعات شهر بندرعباس از خانواده مهدی‌نژاد خواست تا از پیگیری پرونده قتل خودداری کنند. ایرج میدانی و میعاد افشار از دیگر شهروندان بهایی هستند که درسال‌های اخیر در بندرعباس به آنها حمله شده است. ایرج میدانی در مطب خود مورد اصابت ضربه چاقوی مهاجمان قرار گرفت و با رسیدگی پزشکی از مرگ نجات پیدا کرد. مهاجمان به این دو شهروند بهایی نیز هیچ‌گاه شناسایی و محاکمه نشدند.
در سومین سالگرد قتل عطاالله رضوانی، عدالت برای ایران، ضمن معرفی ناقضان حقوق بشر در پرونده این شهروند بهایی و انتشار پرونده‌های آنان، خواهان انجام تحقیقات قضایی مستقل در این رابطه، مشخص شدن حقیقت وقایع و پاسخگو شدن عاملان قتل عطاالله رضوانی و همچنین مقاماتی است که بر این قتل، سرپوش گذاشته‌اند.
عدالت برای ایران همچنین از تمامی مدافعان حقوق بشر و شهروندان مسئول می‌خواهد در حال حاضر که به دلیل فشارهای امنیتی، ادامه پیگیری پرونده برای خانواده رضوانی بسیار سخت شده است، با اختصاص دادن ۵ دقیقه از وقت خود و یک تماس تلفنی، وظیفه خود در تحقق عدالت و حقوق بشر را انجام دهند.
شما می‌توانید با تماس تلفنی با دفتر مقامات زیر، ضمن یادآوری اینکه سه سال از قتل مرحوم رضوانی می‌گذرد، به آن‌ها بگویید علاقه‌مند هستید بدانید کار پیگیری این پرونده به کجا رسیده است و چرا به جای روشن کردن حقیقت، شناسایی و محاکمه عاملان و آمران قتل رضوانی، خانواده و بستگان وی تحت فشارهای امنیتی و معیشتی گذاشته شده‌اند. اگر نگران هستید که شماره تلفن‌تان ضبط و ردیابی شود، می‌توانید از یک شماره ناشناس یا از طریق تلفن‌های اینترنتی تماس بگیرید.
صمد دهقانی، رییس دادگستری بندرعباس: شماره تلفن ۰۰۹۸۷۶۳۲۲۲۵۶۰۷، ۰۰۹۸۷۶۳۳۳۱۷۸۵۰، ۰۰۹۸۷۶۳۳۳۱۷۸۵۱، ۰۰۹۸۷۶۳۳۳۱۷۸۵۲
علی‌اصغر خرم، فرمانده نیروی انتظامی بندرعباس، شماره تلفن: ۰۰۹۸۷۶۶۶۶۶۲۶۶۷، ۰۰۹۸۷۶۳۳۶۶۸۱۵۰
غلامعلی نعیم‌آبادی، امام جمعه بندرعباس، شماره تلفن: ۰۰۹۸۷۶۱۳۳۳۳۶۸۲- ۰۰۹۸۶۷۶۱۳۳۳۳۶۸۱، ۰۰۹۸۳۲۲۴۴۰۳۰، ۰۰۹۸۷۶۳۲۲۴۲۷۰۰

داستان سرکوب اقتصادی بهائیان ایران



این مقاله بر اساس فیلم مستند کوتاهی با همین نام است که بوسیله چند نفر از بهائیان ساکن ایران و دوستانشان تهیه شده تا گوشه ‌ای از فشارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بر بهائیان ایران را به اطلاع هموطنان خود برسانند.
پس از استقرار انقلاب اسلامی ایران در سال ١٣۵٧، از نخسیتن گروه‌ هائی که مورد اذیت و آزار حکومت وقت قرار گرفتند بهائیان ایران بودند. همگام با حذف بهائیان از قانون اساسی کشور و سلب همه حقوق شهروندی و انسانی از آنها، گزارش دستگیری ها، شکنجه و اعدام اعضای تشکیلات بهائی و افراد سرشناس آنها، بطور مرتب از رسانه‌ ها به گوش ملت ایران میرسید.
همزمان با ویران ساختن اماکن مذهبی، تاریخی و فرهنگی بهائیان، تخریب قبرستان ها، مصادرۀ بیمارستانها و درمانگاهها و اخراج اساتید دانشگاهها و دانشجویان بهائی از مراکز آموزشی، جامعۀ بهائی در معرض نوعی اختناق اقتصادی قرار گرفت. فلج نمودن زندگی افراد بهائی، ابتدا با ضبط و مصادرۀ شرکتهای متعلق به جامعه و یا شرکتهای خصوصی بهائیان آغاز شد، سپس با ضبط اموال بهائی‌هایی که اعدام می‌شدند ادامه یافت. در اینکه سرنوشت املاک و اموال مصادره شده چه شد و منافع مالی آن نصیب چه کسانی گردید اطلاعی نداریم تنها می‌دانیم که هدف، به حاشیه راندن جامعۀ بهائی بود تا درنهایت به جامعه ‌ای درمانده و فلج شده تبدیل شود.
در همان نخستین ماههای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آیت الله صدوقی در نماز جمعه خواستار آن شد که همۀ بهائیان از مشاغل خود اخراج شوند. با این سخنان، گروهی از افراد ناآگاه در شهرستانها به منازل بهائیان هجوم بردند و با چپاول، غارت و آتش زدن اموال و املاک بهائیان، به ضرب و شتم آنان پرداختند. به زودی اخراج بهائیان از مشاغل دولتی، در رأس اقدامات کمیته‌ های پاکسازی اسلامی در اداره ها و وزارتخانه های مختلف قرار گرفت و کارمندان و کارگران بهائی اگر به دین اسلام باز نمی ‌گشتند از کار اخراج می شدند و تمام حقوق بازنشستگی ایشان نیز از بین میرفت.
با انتساب محمدعلی رجائی به سِمت وزیر آموزش و پرورش و سپس نخست وزیری، کوشش در اخراج بهائیان از مؤسسات آموزشی چند برابر گردید . از آغاز سال ١٣٥٩اخبار مشابه ای در روزنامه های ایران مبنی بر اخراج دسته جمعی معلمین و دبیران بهائی درج شد. به تدریج دانشگاهها، ادارات دولتی، موزه ‌ها و حتی شرکتهای خصوصی را به اخراج بهائیان از کار مجبور ساختند. در ١٦ آذر ١٣٦٠ طی بیانیه‌ ای که در روزنامۀ کیهان درج شد اخراج تمامی بهائیان از مشاغل دولتی به سیاست رسمی دولت تبدیل گردید و به این ترتیب به خدمت کلیه پزشکان، پرستاران، معلمان و سایر شاغلان بهائی پایان داده شد. تقریباً در تمامی احکام صادره نوشته می ‌شد، فقط در صورت انکار دین بهائی و بازگشت به اسلام شخص اخراج شده می‌ تواند به کار خود ادامه دهد.
در سال ١٣٦٣ ضربۀ دیگری بر پیکر جامعه بهائی وارد آمد. روحانیون و دادگاههای اسلامی اعلان کردند که پرداخت حقوق به کارمندان اخراجی بهائی از ابتدا غیر قانونی بوده و تمامی حقوق دریافتی باید از ایشان پس گرفته شود. سپس صدور احضاریه برای کارمندان سابق بهائی آغاز شد که مبالغ دریافتی را پس دهند. از آنجا که اکثر کارمندان بهائی قادر به پرداخت چنین مبالغی نبودند لذا روانه زندانها شدند.
مشکلاتی که برای زارعین و روستاییان بهائی فراهم آوردند بسیار شدیدتر از موارد اخراج از کار در مورد کارمندان بهائی بود. کشاورزانی که نسل در نسل بر روی زمینی کار کرده و با دسترنج خود مخارج خانواده‌ را تأمین می کردند ناگهان با دستور بعضی روحانیون و امامان جمعه از هستی ساقط شدند.
ثبت و انتقال اموال موروثی بهائیان یکی دیگر از اقدامات حکومت جمهوری اسلامی ایران در جهت وارد آوردن فشار اقتصادی بر جامعۀ بهائی بود. روحانیون اقداماتی نمودند که بهائیان نتوانند از یکدیگر ارث ببرند. بدین ترتیب اگر در خانوادۀ متوفی بهائی فردی مسلمان وجود داشت بدون توجه به نزدیکی و نسبت خانوادگی کلیۀ ارث به او می‌رسید. اگر در خانواده فردی مسلمان وجود نداشت تمامی املاک به تصرف بنیادهای نوپا در می آمد.
مصادرۀ خانه‌ های بهائیان، اخراج از بخش خصوصی، تفتیش عقاید، هجوم به منازل و محل کسب و بستن کارگاه‌ ها و مغازه‌ های بهائیان در دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد وسعت و شدت بی‌ سابقه ‌ای یافت که تا به امروز همچنان ادامه دارد.
در سال ١٣٨٧ فشارهای اقتصادی ابتدا از سمنان به صورت دستگیری اعضای جامعۀ بهائی و به دنبال آن پلمب نمودن محل کسب و کار آنان انجام پذیرفت و به تدریج به شهرهای دیگری چون همدان، تنکابن، رفسنجان، ساری، قائم شهر، بابل، بندر ترکمن، متل قو، جیرفت و کرمان گسترش یافت. بدین ترتیب استراتژی اذیت و آزار اقتصادی جامعۀ بهائیان ایران، ابتدا به صورت آزمایشی از شهر سمنان شروع شد. به گفتۀ امام جمعۀ سمنان که اگر بتوانیم بهائیان را از سمنان بیرون کنیم قادر به اخراج کلیۀ بهائیان ایران خواهیم شد، به نظر می‌رسد این فرایند به جهت تنگ‌ کردن عرصۀ زندگی بر بهائیان بوده تا در نهایت مجبور شوند وطن خویش را ترک کنند.
در حال حاضر در سمنان تمامی محل کسب و کار بهائیان، از کارخانه‌ ها و مغازه‌ ها گرفته تا باغ‌ ها و مزارع کشاورزی از ادامۀ فعالیت ممنوع و محروم هستند. امروز، بهائیانی که در دوران حکومت اسلامی؛ کشاورز ، تاجر و یا صنعتگری موفق بودند و حتی از وزارتخانه ‌های دولت جمهوری اسلامی لوح تقدیر دریافت کرده اند، با روی آوردن به مشاغل خانگی به سختی امرار معاش می ‌کنند فقط به این دلیل که حاضر نیستند تسلیم ظلم و بی‌عدالتی شوند و ترک محل و وطن خویش نمایند.
از سال 1393 با شیوه ‌ای جدید مغازه های بهائیان بسته می ‌شود، به این طریق که به بهانۀ عدم اطاعت از حکومت و اجرای خود سرانۀ مناسک مذهبی بهائی، اقدام به پلمب محل کسب و کار آنها می ‌کنند. موضوع مورد بحث آن است که بهائیان، هر سال 9 روز تعطیل بوده و از اشتغال به کار در این ایام معاف می ‌باشند. مطابق با قانون اصناف، هر فرد دارای جواز کسب، مجاز است تا پانزده روز متوالی محل کسب خود را به هر دلیلی ببندد. با اینکه تعطیلات 9 روزۀ بهائی در ایام سال پراکنده است و حتی برخی از آنها با روزهای تعطیل رسمی کشور مصادف می‌شود، باز هم ادارۀ اماکن بسته بودن مغازه ‌های بهائیان را مخلّ پایه‌ های نظام جمهوری اسلامی ایران و سبب اغتشاش اذهان عمومی می‌ داند.
اکنون به جز سمنان و رفسنجان که همۀ محلهای کسب و کار بهائیان مسدود و پلمب شده‌ اند، تعداد زیادی واحد صنفی متعلق به بهائیان در همدان، کرمان و تنکابن پلمب شده و صاحبان آن از ادامه فعالیت اقتصادی محروم می‌ باشند. این درحالی است که در شهرهایی مانند ساری، قائم شهر، بابل، بابلسر، متل قو و نور، سیاست اذیت و آزار اقتصادی بهائیان به صورت بستن موقت و متناوب مغازه ها و اخراج معلمین موسیقی حتّی هنر جویان بهائی در بخش آموزش خصوصی بوده است.
سالهاست که جامعۀ بین المللی بهائی در دفاع از حقوق هم کیشان خود در ایران به کلیه مراجع حقوق بشری مراجعه نموده ‌اند و از آنها خواسته ‌اند تا از حقوق مسلوبۀ بهائیان ستمدیده دفاع کنند. مقامات حکومتی ایران این دفاعیات قانونی را توطئه اسرائیل، امریکا و انگلیس وانمود می‌کنند و بهائیان را وابسته و جاسوس این کشورها معرفی می‌نمایند. روزی نیست که این اکاذیب و توهّمات بی‌اساس، نقل جرائد و رسانه های رسمی ایران نشود.
آقای جواد لاریجانی، نماینده ایران در سازمان حقوق بشر در پاسخگوئی به جوامع بین المللی نسبت به نادیده انگاشتن حقوق شهروندی بهائیان اینگونه اظهار نظر می نماید: «اجازه دهید به مسئلۀ اقلیتها بپردازم و به خصوص بهائیان که همکاران از کشورهای اروپائی بیشتر به آنها اشاره می‌کنند. بهائیان در ایران اقلیّت هستند و با آنها بر اساس قرارداد شهروندی برخورد می‌شود. بنابراین بر طبق منشور شهروندی، از مزایای حقوق شهروندی استفاده می‌کنند. آنها بسیار ثروتمند هستند، کارخانه‌ های زیادی دارند و از لحاظ اقتصادی بسیار فعّال هستند. در دانشگاه استاد دارند، دانشجو دارند، بنابراین از تمام امکانات و مزایا برخوردار هستند و از آن لذّت می‌ برند.»[1]
حال این دو سوال مطرح است که بهائیان کیستند و تا به کی هزاران تن از مردم ایران به خاطر گرایش به این دین دستخوش خشونت و سرکوب خواهند بود. در پاسخ به سوال اول باید گفت که بهائیان صرف نظر از اعتقاداتشان مردمانی از سرزمین ایران هستند. بهائیان، ایرانی‌ هستند و سعادت ایران آرزوی قلبی یکایک آنان است. محبت و صداقت، اساس آموزه‌های دینی آنهاست، لذا موظفند با تمام اقوام و ملل بر اساس این دو اصل اساسی رفتار کنند تا تمدنی مبتنی بر صلح و آشتی در کره خاک تاسیس شود و بشریت به رفاه مادی و معنوی برسد. در پاسخ به سوال دوم می ‌توان گفت زمانی خشونت علیه بهائیان به اتمام می‌رسد که مردم شریف ایران بیش از پیش به حمایت از حقوق بهائیان و سایر اقلیتها در ایران بپردازند و در مسیر موج آزادیخواهی، مدافع حقوق شهروندی همه ایرانیان گردند.
حداقل سؤالاتی از این قبیل می تواند ذهن هر ایرانی را به خود مشغول کند که چرا سالهاست هموطن من؛ همشهری من؛ همسایه من؛ دوست من به علت اعتقاداتش باید مورد اذیت و آزار واقع شود؟ چرا فرزندان هموطن من از ادامۀ تحصیل در دانشگاهها محرومند؟ چگونه است که بهائیان به خدمت نظام وظیفه می روند، مالیات به حکومت می‌ پردازند اما حق اشتغال در بسیاری از مشاغل را در ایران ندارند؟ چرا مغازۀ بهائی شیمیائی شده در جنگ را پلمب می‌ کنند؟ چرا آن خانواده‌ های شهدا، جانبازان و اسرای جنگ ایران و عراق که ایثار گری و وفا داری خود به وطن را در عمل نشان داده‌ اند، فقط به این دلیل که بهائی هستند از امکانات مربوط به این قشر بی ‌بهره اند؟
اینها سوالاتی است که می‌ تواند در ذهن هر انسان متعهدی، غیرت و همت عدالت طلبی را زنده کند. خواه وی فردی از عامّۀ اجتماع باشد؛ خواه دولتمردی با منصب عالی اداری. تنها با رفع این تبعیضات می‌ توان فارغ از هر اعتقاد و مذهبی به آبادی و رشد و پیشرفت وطن عزیزمان بیاندیشیم و ایرانی آباد و آزاد بر پا سازیم و درخت افسرد‌ۀ وطن را بارور و سرزنده نمائیم.

اسلام، مدارا، و مسأله حقوق شهروندان بهایی


من مایلم از موضع یک فرد مسلمان به این پرسش بپردازم که آیا اسلام می تواند با فضیلت مدارا بر مبنای احترام متقابل سازگار افتد و از این رهگذر حقوق انسانی و مدنی شهروندان بهایی را برسمیت بشناسد؟
برای روشن شدن پاسخ این پرسش، نخست تجربه تاریخی مسلمانان را در رویارویی با مفهوم «مدارا» به اختصار بررسی خواهم کرد، و سپس مدلولات آن را در خصوص حقوق شهروندان بهایی خواهم کاوید.
(۱)
فضیلت مدارا دارای سه جزء اصلی است:
جزء نخست، اعتقادی است. فضیلت مدارا تحقق نمی یابد مگر آنکه فرد باور خود را نسبت به امر الف حقّ بداند، و باور رقیب را در آن خصوص باطل بشمارد. بنابراین، مدارا یا تسامح فقط به آن دسته از عقاید و اعمال تعلق می گیرد که از منظر فرد ناحق یا نادرست تلقی می شود.
جزء دوّم، عملی است. فضیلت مدارا فقط صورتی تحقق می پذیرد که شخص علی رغم آنکه عقیده یا عملی را ناحق می داند، بنابر دلایل یا ملاحظاتی مایل است با صاحبان آن عقاید یا عاملان آن رفتار به صلح و مسالمت زندگی کند.
جزء سوّم، معیار تمایزبخش است. مداراگری فقط تحت شرایط خاص و در نسبت با پاره ای امور فضیلت بشمار می رود. به بیان دیگر، شخص باید معیاری عقلاً قابل دفاع در اختیار داشته باشد تا بتواند به اعتبار آن میان عقاید یا اعمال باطل اما درخور مدارا، و عقاید یا اعمال باطل اما غیرقابل مدارا تمایز بنهد.
بنابراین، فضیلت مدارا در میانه دو حدّ یا وضعیت تحقق می پذیرد: مطلق گرایی و کثرت گرایی.
فرد مطلق گرا بر این باور است که اگر معلوم شود امری ناحقّ است، تحت هیچ شرایطی نباید آن را تحمّل کرد. به بیان دیگر، «امر ناحقّ در خور مدارا» مفهومی تهی و عاری از مصداق است. به بیان دیگر، فرد مطلق گرا وجه اعتقادی مفهوم مدارا را می پذیرد، یعنی موضع خود را بر حقّ می داند، و موضع رقیب را باطل می شمارد. اما اختلاف او با فرد مداراگر در آن است که جزء عملی مفهوم مدارا را مردود می شمارد، یعنی اخلاقاً همزیستی با امر باطل را برنمی تابد، و تلاش او حذف باطل (و گاه حذف حاملان یا عاملان آن باطل) است، و نه تحمل آن.
از سوی دیگر، فرد کثرت گرا بر این باور است که تمایز میان حقّ و باطل قاطع نیست، و هیچ دلیلی وجود ندارد که فرد دیدگاه مختار خود را حقّ و دیدگاه رقیب را باطل بشمارد. به بیان دیگر، دیدگاه های رقیب (دست کم) می توانند به یک اندازه برحقّ باشند، و دلیل قاطعی برای برتری دادن یکی بر دیگری وجود ندارد. یعنی، از منظر ایشان «امرناحقّ غیرقابل مدارا» مفهومی تهی و عاری از مصداق است. به بیان دیگر، ایشان وجه عملی مفهوم مدارا را می پذیرند، یعنی به همزیستی مسالمت آمیز میان عقاید و زندگی های متنوع باور دارند، اما وجه اعتقادی مفهوم مدارا را مردود می دانند، یعنی معتقدند که حقّ دانستن خود و باطل دانستن رقیب از منظر معرفتی موضعی دفاع پذیر نیست.
بنابراین، مطلق گرایان و کثرت گرایان (البته هریک بنا به دلیلی متفاوت) در یک پیش فرض مهّم مشترک هستند: مفهوم «امر ناحقّ در خور مدارا» مفهومی تهی و عاری از مصداق است. مطلق گرا بخش «درخور مدارا» بودن این مفهوم را پذیرفتنی نمی یابد، و کثرت گرا بخش»ناحقّ» بودن این مفهوم را غیرقابل دفاع می یابد.
بنابراین، مفهوم کانونی فضیلت مدارا «امر ناحقّ در خور مدارا» است، یعنی فضیلت مدارا در صورتی تحقق پذیر است که فرد معتقد باشد که مفهوم «امر ناحقّ در خور مدارا» مفهومی تهی و عاری از مصداق نیست.
(۲)
در تاریخ تمّدن اسلامی، مسلمانان دست کم دو مدل از مدارا را در عرصه عمومی و در نسبت با پیروان سایر ادیان آزموده اند: مدل عثمانی، و مدل اکبرشاه.
مدل عثمانی، نظامی سیاسی و حقوقی در قلمرو امپراتوری عثمانی بود که حدود پانصد سال (در فاصله ۱۴۵۶ میلادی تا سقوط امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اوّل) چارچوبی برای تنظیم مناسبات مسالمت آمیز میان مسلمانان و دست کم سه «ملّت» یا اقلیت دینی در قلمرو خلافت عثمانی، یعنی ارتودکسهای یونانی، ارتودکسهای ارمنی، و یهودیان، فراهم آورد. حکومت عثمانی بنابر ملاحظات دینی و سیاسی به این ملّت ها اجازه می داد که آزادانه آداب و مناسک دینی خود را به جا آورند، مدارس خود را داشته باشند، و امور داخلی خود (خصوصاً مسائل مربوط به خانواده) را در محکمه های ویژه خود و بر مبنای نظام حقوقی خود سامان دهند. به این ترتیب، هریک از این ملّتها تحت نظارت پیشوایان دینی خود امور مربوط به خویش را تدبیر می کردند.
مدل عثمانی عمدتاً بر دو مبنای مهّم توجیه می شد:
مبنای اوّل، مجموعه ای از ملاحظات عمل گرایانه بود. حاکمان عثمانی بدرستی تشخیص می دادند که برسمیت شناختن این حدّ از مدارا احیاناً مؤثرترین شیوه برای مدیریت و حفظ ثبات در قلمرو امپراتوری گسترده ای است که ملّتهای بسیار متنوعی را زیر چتر خود دارد.
مبنای دوّم، مجموعه ای از ملاحظات دینی بود. فقه اسلامی بر مبنای قرآن و سنت، اهل کتاب را برسمیت می شناخت، و اگرچه مسلمانان را از حیث حقوقی بر ایشان برتر می نهاد، اما حدّی از حقوق فردی و جمعی را برای ایشان در متن جامعه اسلامی برسمیت می شناخت.
اما مدل عثمانی سه محدودیت اساسی داشت:
نخست آنکه، مناسبات ملّت های غیرمسلمان با حوزه اقتدار مسلمانان به نحو سخت گیرانه ای تحت نظارت و کنترل بود. برای مثال، غیرمسلمانان نمی توانستند به دینی جز اسلام تغییر کیش دهند، ساختن بناهای مذهبی مانند کلیسا یا کنیسه فقط با کسب اجازه از دولت مرکزی امکان پذیر بود، غیرمسلمانان مجبور بودند که در ملاء عام لباسهای خاصی بپوشند که آنها را از مسلمانان متمایز نماید. همچنین ازدواج میان پیروان ادیان گوناگون هم با محدودیتهای روبرو بود (برای مثال، زن مسلمان نمی توانست با مردی غیرمسلمان ازدواج کند)، و غیرمسلمانان ملزم بودند که در عوض معافیت از خدمات نظامی جزیه بپردازند. بنابراین، در چارچوب خاصی که حکومت اسلامی برای ملّتهای غیرمسلمان معیّن می کرد، ایشان می توانستند آزادانه به احکام و آداب دینی خود پایبند باشند، به کسب و کار بپردازند، و از امنیتی نسبی برخوردار شوند.
محدودیت دوّم آن بود، که ملّتهای غیرمسلمان در چارچوبی که حکومت اسلامی برای ایشان مقرّر کرده بود می توانستند آزادانه هم کیشان خود را که آرایی متفاوت، انتقادی، یا اصلاح گرانه داشتند، به اتهام بدعت یا ارتداد به شدیدترین وجهی مجازات کنند، بدون آنکه دولت مرکزی در این خصوص به نحو مؤثری دخالت نماید.
محدودیت سوّم اما ناظر به مسلمانان بود. مدل عثمانی با مسلمانان دگراندیش یا مسلمانانی که به دینی جز اسلام تغییر کیش می دادند، بسیار سختگیرانه و باخشونت برخورد می کرد.
مدل عثمانی بر مبنای نوعی هرم قدرت سامان پذیرفته است، یعنی رابطه مدارا در این مدل رابطه میان فرادست و فرودست است. پیروان دین غالب در رأس هرم قدرت قرار دارند، و بر مبنای پاره ای ملاحظات دینی یا عمل گرایانه گروه ها یا ملّت های اقلیت را در محدوده ای معین برسمیت می شناسند، و به ایشان اجازه می دهند که در آن محدوده خاص مطابق باورها و هنجارهای ویژه خود زندگی خویش را سامان بخشند. حریم اقلیتها مادام که در آن محدوده خاص باقی بمانند و برای خود شأنی برابر با مسلمانان قائل نباشند و اقتدار مسلمانان را در عرصه عمومی به چالش نگیرند، محترم می ماند.[2]
مدل اکبرشاه، نظامی سیاسی حقوقی در دوران اکبرشاه امپراتور مسلمان در شبه قاره هند بود که در اواخر قرن شانزدهم میلادی چارچوبی برای تنظیم مناسبات مسالمت آمیز میان مسلمانان و پیروان سایر ادیان در شبه قاره هند فراهم آورد. مدل اکبرشاه دست کم بر سه رکن اصلی استوار بود:
در گام نخست، اکبر شاه تنوع شگفت انگیز عقاید و ادیان را در درون هند برسمیت می شناخت. البته هدف بلندپروازانه او این بود که این تنوع شگفت انگیز را در زیر چتر واحدی وحدت بخشد. از همین رو بود که ایده «تاریخ الهی» و «دین الهی» را در میان آورد تا پیروان ادیان مختلف را در عین حفظ تنوع و تکثرشان با یکدیگر هم نشین و سازگار سازد.
رکن دوّم مدل اکبرشاه «التزام به منطق گفت و گو» بود. او سخت معتقد بود که گفت و گو و تبادل نظر میان پیروان ادیان گوناگون می تواند درک ایشان را از یکدیگر ارتقا دهد، و این مفاهمه می تواند به همدلی بیشتر میان آنها بینجامد و آستانه تحمل و مدارای ایشان را نسبت به یکدیگر بالا برد. او برای همین منظور در پایتخت خود گفت و گوهای منظمی را میان هندوها، مسلمانان، مسیحیان، پیروان آیین جین، یهودیان، و حتّی لاادریان و ملحدان برگزار می کرد. اکبرشاه در مقام دفاع از مدارا و برسمیت شناختن جامعه متکثر مکرّراً بر نقش عقل و استدلال تأکید می ورزید. او معتقد بود که «عقل لاجرم دست بالا را دارد، زیرا حتّی برای نفی عقل هم باید دلیل عقلی آورد.»[3] او خطاب به وزیرش ابوالفضل علامی می گوید: «پیروی از عقل، و پرهیز از تقلید کورکورانه از سنت امری چندان مسلّم و آشکار است که محتاج هیچ دلیلی نیست.»[4] او معتقد بود که سنت ها و رسوم جاری در جامعه را باید به محک عقل سنجید. برای مثال، او فرمان داد تا تمام مالیاتهاتی ویژه ای را که برای غیرمسلمانان وضع شده بود، لغو کنند، و برای توجیه این فرمان استدلال کرد که این قوانین ناقض اصل برابری شهروندان و لذا تبعیض آمیز است. او در سال ۱۵۸۲ فرمان داد تا تمام بردگان امپراتوری آزاد شوند، زیرا «خلاف عدالت و مروّت» است که فرد «به اجبار» از دسترنج دیگران منتفع شود. او با ازدواج کودکان مخالف بود و استدلال می کرد که » [در ازدواج با کودکان] غرض از ازدواج [یعنی توالد و تناسل، به علّت خردسالی کودک] هنوز دور از دسترس است، و امکان آسیب و جراحت طفل جدّی است.» او همچنین مخالف آن بود که زنان سهم کمتری از ارث داشته باشند، و در توجیه نظر خود استدلال می کرد که چون زنان آسیب پذیرتر از مردان هستند باید سهم بیشتری از ارث داشته باشند.[5]
رکن سوّم این مدل آن بود که حکومت باید نسبت به ادیان مختلف در جامعه بی طرف بماند. اکبرشاه خود مسلمانی مؤمن و عامل به دین بود، اما بصراحت معتقد بود که «هیچ کس حق ندارد بر مبنای دین در امور دیگری دخالت کند، و هر کس باید حقّ داشته باشد از آن دینی پیروی کند که می پسندد.»[6]
بنابراین، مدل اکبرشاه نهایتاً بر پایه برابری حقوقی شهروندان صرفنظر از باورها و گرایشهای دینی ایشان، التزام به خرد و منطق گفت وگو در عرصه عمومی، و نیز بی طرفی حکومت در امر دین بناشده بود. او کوشید بر این مبانی تلقی ای از مدارا بر مبنای احترام متقابل به دست دهد، و بر این مبنا، چارچوبی منصفانه برای همزیستی مسالمت آمیز میان شهروندان جامعه عمیقاً متکثر هند فراهم آورد. مدل اکبرشاه با مرگ او دیری نپایید، اما قرنها بعد، یعنی در سال ۱۹۴۹ پس از استقلال هند از دولت بریتانیا، مبنای قانون اساسی سکولار هند واقع شد.
(۳)
اکنون پرسش اصلی من این است که آیا مسلمانان می توانند صورتی از مدل اکبرشاه را دوباره احیا کنند، و زندگی سیاسی و اجتماعی خود را برمبنای آن سامان بخشند؟ به نظر من می توان گوهر مدل اکبرشاه را اینگونه بیان کرد: می توان دیگری را ناحقّ دانست، اما حقوق او را محترم داشت. به بیان دیگر، می توان ادعا کرد که مدل اکبرشاه بر مبنای این فرض بنا شده است که مفهوم «امر ناحقّ اما در خور مدارا» تهی و بدون مصداق نیست. به زبان امروزی تر، تلقی اکبرشاهی از فضیلت مدارا بر مبنای «حقّ ناحقّ بودن» بنا شده است. در این صورت، پرسش اصلی این است که آیا یک مسلمان می تواند در عین پایبندی به ایمان دینی خود، «حقّ ناحقّ بودن» را در منظومه فکری- دینی خود به نحو سازگاری بپذیرد؟
پیش از آنکه به این پرسش پاسخ دهم، خوبست که درک فلسفی عمیقتری از مفهوم «حقّ ناحقّ بودن» داشته باشیم.
«حقّ ناحقّ بودن» من در رابطه با (برای مثال) عمل الف متضمن دو ادعا است:
(۱) انجام عمل الف (اخلاقاً) نادرست/ناحقّ است.
و با این همه:
(۲) من حقّ دارم که عمل الف را انجام دهم.
در گزاره (۲) مفهوم «حقّ» از جنس «حقوق تکلیف آور» است، یعنی به محض اثبات آن حقّ برای فرد معین، بی درنگ تکلیف یا وظیفه ای از جنس عدم مداخله بر عهده کس یا کسان دیگر فرض می شود. به بیان دیگر، گزاره (۲) متضمن گزاره (۳) است:
(۳) دیگران (از جمله تو) مکلّف هستند که مانع من در انجام عمل الف نشوند.
این تحلیل بی درنگ چند پیش فرض مهم را در مفهوم «حقّ ناحقّ بودن» آشکار می کند:
نکته اوّل آنکه، «حقّ ناحقّ بودن» متضمن دو مفهوم کاملاً متمایز « حقّ بودن» و «حقّ داشتن» است: «حقّ بودن» صفت عقیده یا عمل است، و «حقّ داشتن» صفت صاحب عقیده یا فاعل عمل. یک عقیده یا عمل می تواند حقّ یا ناحقّ باشد، اما این فقط فرد صاحب عقیده یا فاعل عمل است که می تواند صاحب حقّ باشد یا نباشد.
نکته دوّم آنکه، مطابق این تحلیل، هیچ رابطه تلازم منطقی میان «حقّ بودن» و «حقّ داشتن» وجود ندارد. به بیان مشخص تر، «ناحقّ بودن» یک عقیده یا عمل لزوماً منافی «حقّ داشتن» صاحب آن عقیده یا فاعل آن عمل نیست. برای مثال، از این مقدمه که «کشیدن سیگار کاری نادرست/ ناحقّ است» منطقاً نتیجه نمی شود که «پس من حقّ ندارم سیگار بکشم یا دیگری یا دیگران حقّ دارند که مانع سیگار کشیدن من شوند.» (البته در شرایطی که استفاده از این حقّ موجب نقض حقوق دیگران نمی شود.)
بنابراین، مطابق این تحلیل نقش و کارکرد اصلی «حق»، صیانت از یکی از بنیادی ترین علایق انسان یعنی اختیار یا قدرت و آزادی انتخاب او است. «حقّ» در واقع ضامن خودمختاری و استقلال هویت آدمی است. مطابق این تحلیل، اگرچه ممکن است من انتخاب تو را نادرست و برخطا بدانم، اما تصمیم تو را از آن حیث که نشانگر هویت انسانی تو به عنوان فاعلی مختار و اخلاقی است، محترم می شمارم. «حقّ ناحقّ بودن» به معنای دقیق کلمه حرمت نهادن به قدرت و آزادی انتخاب فاعلان مختار و اخلاقی است.
اگر این تحلیل از «حقّ ناحقّ بودن» را بپذیریم، در آن صورت پرسش از سازگاری اسلام و «حقّ ناحقّ بودن»، به این صورت درخواهد بود که «آیا یک مسلمان، از آن حیث که مسلمان است، می تواند حقّ آزادی و انتخاب انسانها را برسمیت بشناسد؟»
به نظر من پاسخ این پرسش مثبت است. برای روشن شدن این مدعا، خوبست که بحث را در دو سطح مورد بررسی قرار دهیم: سطح فردی، و سطح جمعی.
در سطح فردی، متکلمان مسلمان، خصوصاً متکلمان معتزلی، از دیرباز با این پرسش روبرو بودند که مبنای پذیرش دین اسلام چیست؟ آیا این دین را باید بر مبنای حکم و فرمان خداوند (یعنی مضمون قرآن) پذیرفت یا باید آن را بر مبنای دلایلی مستقل از حکم و فرمان خداوند (یعنی مضمون قرآن) پذیرفت؟ ایمان آوردن به اسلام بر مبنای قرآن البته مستلزم دورباطل بود، زیرا حجیت قرآن به مثابه کلام الهی در گرو ایمان به اسلام است. اگر کسی به اسلام ایمان نیاورده باشد، البته قرآن را کلام الهی تلقی نخواهد کرد، و مضمون آن را به عنوان کلام خداوند فاقد حجیت خواهد دانست. بنابراین، اصل پذیرش دین، جز به اختیار و به حکم عقل مستقل امکان پذیر نیست. به این اعتبار، حکیمان اعتزالی به استقلال و تقدم عقل انسان بر وحی باور داشتند، و قدرت اختیار انسان را پیش شرط اعتقاد و التزام به دین می دانستند. اما اگر مبنای گزینش دین را اختیار و عقل مستقل آدمی بدانیم، در آن صورت به نظر می رسد که دیگر نمی توانیم پس از پذیرش دین آنچه را که مبنا و مشروعیت بخش به دین باوری بوده است، به نحو سازگاری نفی و انکار کنیم. حتّی آن کس که عقل خود را پس از ایمان آوردن فرو می نهد، در تحلیل نهایی آن را به تشخیص عقل خود فرونهاده است. این مدعا صورتی از همان سخن اکبرشاه است که نفی عقل هم لاجرم به حکم عقل ممکن است.
علاوه بر آن، اگر ایمان آوردن بدون تکیه بر عقل مستقل ممکن نباشد، در آن صورت مسلمانانی که مشتاق اند دیگران نیز به اسلام بگروند، لاجرم باید در تحقق شرایطی بکوشند که در آن اختیار آدمی و بهره گیری از عقل مستقل امکان پذیر باشد. در شرایطی که انسانها نمی توانند عقل خود را آزادانه به کار برند، یعنی حقّ اختیار و انتخاب آزاد ایشان سلب شده است، اسلام آوردن به معنای واقعی و تحقیقی آن امکان پذیر نخواهد بود. به این اعتبار است که مسلمان معتقد لاجرم باید عقل مستقل را که ضامن انتخاب مختارانه انسان است، برسمیت بشناسد، و نیز در مقام یک شهروند مسؤول از قوانین و سیاستهایی حمایت کند که نهایتاً حقّ انتخاب و امکان استفاده و شکوفایی عقل مستقل را برای همه شهروندان امکان پذیر سازد. [7] به این اعتبار، «حقّ ناحقّ بودن» را که ضامن اختیار و قدرت اختیار و آزادی انسان است، باید پیش شرط ضروری دین باوری و دین ورزی دانست. نفی حقّ ناحقّ بودن در واقع امکان دین باوری و دین ورزی واقعی و محققانه را منتفی می کند.
اما در سطح جمعی هم مسلمانان می توانند (و می باید) «حقّ ناحقّ بودن» را برسمیت بشناسند. برسمیت شناختن «حقّ ناحقّ بودن» در سطح سیاسی و اجتماعی را می توان بر مبنای سه اصل اساسی که در فقه و کلام سنتی اسلامی ریشه دارد، موّجه ساخت.
رکن اوّل آن است که عرصه عمومی «ملک مشاع» تمام شهروندان یک جامعه است، و از این حیث هیچ شهروندی بر دیگری برتری و مزیت ویژه ندارد. آیت الله مهدی حائری یزدی، در کتاب حکمت و حکومت، به تفصیل می کوشد این اصل را در قالب مفاهیم فقه و فلسفه سنتی رایج در میان مسلمانان موّجه سازد.[8]
رکن دوّم آن است که «الناس مسلطون علی اموالهم»: «هر انسانی حق هرگونه تصرّف و حاکمیت در اموال خود را دارا می باشد.»[9] و از آنجا که تمام شهروندان در آن ملک مشاع سهم برابر دارند، در مقام مدیریت آن ملک مشاع نیز جملگی از حقّ برابر برخوردارند، و هیچ فردی از این حیث بر فرد دیگر برتری ندارد. بنابراین، تمام مالکان ملک مشاع در مقام تدبیر و تنظیم امور آن ملک از حقّ مشارکت مؤثر و برابر برخوردارند.
رکن سوّم اصل عدالت است. مالکان ملک مشاع برای تنظیم و تدبیر امور این ملک مشاع باید شیوه ای عادلانه بیابند که حقّ تمام شرکای این ملک مشاع را محترم بدارد، و به تعبیر حائری، «بهزیستی» همگان را در ضمن «همزیستی مسالمت آمیز» همگان تأمین کند. مطابق اصل عدالت، امور ملک مشاع نباید به نحوی تنظیم شود که حقوق و منافع پاره ای از مالکان آن ملک به نحو یکسویه و سیستماتیک نقض گردد. به بیان دیگر، قوانین الزام آور و سیاستهای تنظیم کننده یک ملک مشاع در صورتی عادلانه است که علی الاصول برای تمام مالکان آن ملک پذیرفتنی باشد. بنابراین اصل عدالت اقتضا می کند که قوانین الزام آور و سیاستهای تنظیم کننده عرصه عمومی بر مبنای اصول و ارزشهایی تنظیم نشود که فقط برای یک گروه خاص در آن جامعه پذیرفتنی و معتبر است. به بیان دیگر، قواعد تنظیم کننده عرصه عمومی باید بر بنیانی استوار باشد که برای تمام شهروندان، صرفنظر از نظامهای عقیدتی و ارزشی خاص آنها (از جمله باورهای دینی شان)، علی الاصول قابل فهم و پذیرش باشد.[10]
از جمله پیامدهای مهّم این اصول آن است که پیروان هیچ دینی حقّ ندارند عرصه عمومی را چنان تنظیم کنند که پیروان ادیان دیگر را از صحنه زندگی سیاسی و اجتماعی حذف کنند یا به حاشیه برانند. همزیستی مسالمت آمیز بر مبنای اصل عدالت تنها با برسمیت شناختن «دیگری» امکان پذیر می شود، ولو آنکه عقاید آن دیگری از منظر من «ناحقّ» باشد. به بیان دیگر، اصل عدالت اقتضا می کند که در عرصه زندگی سیاسی و اجتماعی حدّی از «حقّ ناحقّ بودن» برسمیت شناخته شود (و به نظر می رسد که این حدّ باید بر مبنای عقل مستقل از دین، یعنی مبنایی که برای تمام شرکای ملک مشاع پذیرفتنی است تعیین شود. برای مثال، معیار تشخیص آن حدّ می تواند چیزی از جنس «اصل زیان» جان استیوارت میل باشد.)
(۴)
در جامعه ای که بر مبنای اصل عدالت بنا شده باشد، صاحبان عقاید و ادیان گوناگون می توانند بر مبنای احترام متقابل با یکدیگر همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند. بنابراین، یکی از مهمترین چالشهای مسلمانان برای برسمیت شناختن حقوق پیروان آیین بهائیت چالشی نظری برای برسمیت شناختن «حقّ ناحقّ بودن» است. پیروان ادیان مختلف می توانند دین خود را حقّ یا دست کم از حیث مهمی برتر از سایر ادیان بدانند، اما حقّ بودن یا برتری دین ایشان، به فرض صحت، مطلقاً ایشان را مجاز نمی دارد که حقوق انسانی و شهروندی پیروان سایر عقاید و ادیان را که در مالکیت عرصه عمومی به مثابه ملک مشاع همه شهروندان شریک هستند، نادیده بگیرند.
اما به نظر من، مسلمانان در مقام برسمیت شناختن حقوق پیروان آیین بهائیت با چالش عملی ای هم روبرو هستند که به همان اندازه مهّم و خطیر است. مدارا و همزیستی مسالمت آمیز با «دیگری» را دشوار بتوان صرفاً از طریق بحثهای نظری و عقلی تأمین کرد. همزیستی مسالمت آمیز و تؤام با احترام متقابل بیش از هر چیز محصول همدلی و شفقت است. و این همدلی و شفقت دست نمی دهد مگر آنکه انسانها بتوانند آزادانه با یکدیگر بیامیزند، درد دیگری را از آن خود کنند، و جهان را گاه از پس پنجره دیگری بنگرند. توانایی انسان در تغییر نظرگاه، و خود را جای دیگری نهادن، و درد او را از آن خود کردن، همدلی و شفقت می آفریند. قاعده طلایی زندگی اخلاقی، یعنی «آنچه را که بر خود نمی پسندی بر دیگری هم مپسند»، در جان فرد نمی نشیند مگر آنکه فرد بتواند دست کم گاه خویشتن را با دیگری یکی بپندارد. و این همذات پنداری دست نمی دهد مگر آنکه فرد از حدّی از تخیّل اخلاقی بهره مند باشد. اما متأسفانه گسترش فرهنگ نفرت و خشونت در جامعه انسانی پیش و بیش از هر چیز قدرت تخیّل اخلاقی انسان را فلج می کند. نفرت «دیگری» را به مرتبه ای فروتر از انسانیت می راند، و امکان همذات پنداری و به تبع همدلی با او را می ستاند. درد او دیگر دل مرا به درد نخواهد آورد و آه او دیگر شفقت مرا برنخواهد انگیخت. در فضای نفرت درهای گفت و گو بسته می شود، و تنها صدایی که به گوش می رسد هیاهوی آه و فریاد است. جریان غالب روحانیت شیعه در طول قریب به دو سده برای مقابله با آیین بهائیت در روح و جان مسلمانان بذر نفرت و کینه افشانده و خون و خشونت درویده است، و به جای نقد منصفانه عقاید حریف تمام جهد خود را مصروف حذف خشونت آمیز او کرده است. باید میان بهایی ستیزی و نقد عالمانه و منصفانه آیین بهائیت تمایز نهاد. تفاوت منتقد منصف آیین بهائیت و فرد بهایی ستیز فقط در روش پژوهش و محتوای مدعیات ایشان نیست. منتقد منصف، برخلاف فرد ستیزه گر، بر خود فرض می داند که پیش از گشودن باب بحث انتقادی اطمینان یابد که شریک گفت و گوی او در موقعیت امن و برابر به بحث گام می نهد. پیش شرط نقد منصفانه آیین بهائیت آن است که منتقد منصف اطمینان یابد که حقوق انسانی و مدنی شهروندان بهایی به عنوان شهروندان محترم و برابر برسمیت شناخته شده است. در شرایطی که حریف در معرض انواع تحقیرها و قربانی انواع خشونتهاست، و حقوق انسانی و مدنی او به نحو گسترده و سیستماتیک نقض می شود، نقد، ولو نقد منطبق بر موازین علمی، می تواند (و در غالب موارد به آسانی می تواند) دستمایه تشدید و توجیه سرکوب و خشونت شود، و به جای نقد اندیشه رقیب به نفی زندگی رقیب بینجامد. در اینجاست که به گمان من روشنفکران و نواندیشان مسلمان باید حساب خود را از جریان غالب در میان روحانیت شیعه جدا کنند، و برای تلطیف فضای اخلاقی و معنوی جامعه ایرانی از تاریخ خونباری که در طول قریب به دو سده برای شهروندان بهایی ایرانی آفریده شده است، تبری بجویند، و برای گشودن باب گفت و گوی عالمانه و منصفانه با صاحبان عقاید گوناگون، از جمله پیروان آیین بهائیت، نخست اطمینان یابند که حقوق و کرامت انسانی تمامی شهروندان، صرفنظر از آرا و عقایدشان، به یکسان حرمت یافته است.
آرش نراقی
کالج موراوین، پنسیلوانیا
یادداشتها:
[1] این مقاله در تاریخ ۳ جولای ۲۰۱۱ در همایش «دگراندیش ستیزی و بهایی آزاری در ایران» ارائه شده است. این همایش توسط بخش تمدن های خاورنزدیک و خاور میانه دانشگاه تورنتو در کانادا از تاریخ ۱ تا ۳ جولای برگزار گردید.
[2] برای آشنایی بیشتر با مدل عثمانی، برای مثال، نگاه کنید به:
Steve Runciman, The Orthodox Churches and the Secular State, Auckland: Auckland University Press, pp 2735; And, Benjamin Braude and Bernard Lewis, «Introduction», in Christians and Jews in the Ottoman Empire: The Functioning of a Plural Society, ed. Braude and Lewis, pp. 1-34, New York: Holmes and Meier.
[3] نگاه کنید به:
Irfan Habib (ed.), Akbar and His India (Delhi and New York: Oxford University Press, 1997)
[4] نگاه کنید به:
M. Athar Ali, «The Perception of India in Akbar and Abul Fazl», in Habib (ed.), Akbar and His India (1997), p.220
[5] برای مثال، نگاه کنید به:
Shireen Moosvi, Episodes in the Life of Akbar: Contemporary Records and Reminiscences (New Delhi: National Book Trust, 1994)
[6] نگاه کنید به:
Vincent Smith, Akbar: the Great Mogul (Oxford: Clarendon Press, 1917), p.257.
[7] عبدالله احمد النعیم از جمله متفکران معاصر جهان اسلام است که صورتی از این استدلال را برای توجیه دینی و عقلی حقّ انتخاب مسلمانان در مقام اجرای شریعت و التزام به آن به کار می گیرد، و بر همین مبنا بر ضرورت دولت سکولار استدلال می کند. برای آشنایی به نظرات او در این خصوص نگاه کنید به:
Abdullah Ahmed An-Na’im, Islam and the Secular State: Negotiating the Future of Shari’a, Harvard University Press, 2008, esp. pp. 3-4, 9-10.
[8] مهدی حائری یزدی، حکمت و حکومت، صص ۱۲۶- ۱۳۹.
[9] پیشین، ص ۱۴۰.
[10] برای آشنایی با بحثی تفصیلی در این خصوص نگاه کنید به: آرش نراقی، «مسلمانی و عرصه عمومی در جهان مدرن»، در کتاب حدیث حاضر و غایب : مقالاتی در باب الهیات غیبت، نشر نگاه معاصر، تهران ۱۳۹۰، صص ۱۷۳- ۱۸۶.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

بهاییان از ایران بروند تا مشکل حقوق بشر حل شود



صبح روز سه شنبه 18 اسفند ماه 1394، بهزاد ذبیحی ماهفروجکی، شهروند بهایی ساکن شهرستان ساری برای بار چهارمین بار در پنج سال اخیر بازداشت و همان روز مغازه اش نیز پلمپ شد. این سومین بار است حکم پلمپ برای مغازه ی او صادر شده است. او هشت روز به قید وثیقه 90 میلیون تومانی از زندان اداره اطلاعات ساری آزاد شد، هشت روزی که با موارد متعدد نقض حقوق متهم از جمله جلب غیرقانونی، توهین، شکنجه، ارشاد مذهبی، تشکیل جلسه مناظره مذهبی، ممنوعیت از ملاقات، پلمپ  واحد صنفی و طرح سوالات غیر مرتبط با اتهام همراه بود. این گزارش به بررسی این موارد با استناد به اظهارات افراد مطلع به جزییات پرونده پرداخته است: 
1-    بازرسی منزل و جلب غیرقانونی: پنج نفر از مامورین اداره اطلاعات با برگه دستنویس که فاقد سربرگ قوه قضاییه، مهر مرجع قضایی بود، به منزل بهزاد ذبیحی وارد و به صورت غیرقانونی به بازرسی و تفتیش منزل و جمع آوری کتاب های مذهبی و لپ تاپ، موبایل ها و رم دوربین عکاسی خانواده اش اقدام کردند. آنها در پاسخ به اینکه حکم تفتیش و بازداشت قانونی نیست، گفتند ما شما را با این برگه بازداشت می کنیم، شما بروید و از ما شکایت کنید. وقتی موارد غیرقانونی رفتار ماموران اداره اطلاعات با معاون دادستان پرونده مطرح شد، او از طرف بازپرس، قانونی بودن بازداشت را تایید کرد. مامورین اطلاعات همچنین وقتی منزل را تفتیش می کردند، به توهین معتقدات مذهبی و باورهای دینی متهم پرداختند. آنها در حین بازرسی، از کلماتی چون مرتد، کافر، بی دین، نجس، جاسوس، اسرائیلی، دین جعلی استفاده و گفتند شما محارم ندارید و همسرتان را در اختیار هر مردی قرار می دهید. خدا ندارید و پیامبرتان را پرستش می کنید.
2-    شکنجه و کتک کاری:  در مسیر انتقال از منزل به زندان اطلاعات، در حالی که دستبند به بهزاد ذبیحی زده بودند، از او خواستند سر را پایین و بین زانوهایشان قرار دهند. در این حالت،  بارها و بارها تا زمان رسیدن به بازداشتگاه، مورد ضرب و شتم قرار گرفت. همچنین همان عبارات توهین آمیز و فحش و ناسزا را با شدت تکرار می کردند. وقتی او وارد زندان اطلاعات شد، مامور خطاب به مسئول زندان گفته است این بهایی نجس را تحویل بگیر و مراقب باش موقع بازکردن دستبند، دستت نجس نشود.
3-    پلمپ واحد صنفی همزمان با بازداشت: مسئولین دایره تخصصی اماکن با نظارت بازجوی اطلاعات، بعد از ظهر روز بازداشت، اقدام به پلمپ مغازه عینک فروشی او کردند. این پلمپ در حالتی صورت گرفت که هیچ تخلف صنفی و یا قانونی مرتکب نشده بود. جواز کسبش برای مدت پنج سال تمدید شده و مالیات بر درآمد مغازه به صورت منظم پرداخت شده بود. همچنین مغازه اش، 22 آبان  ماه  امسال به دلیل بسته بودن در یک روز تعطیل مذهبی بهایی، به مدت نه روز به صورت غیرقانونی پلمپ شده بود.
4-    ایجاد اختلال در روند بازپرسی توسط بازجوی اطلاعات: ساعت یک و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر چهارشنبه 19/12/1394، پس از سی ساعت او را برای تفهیم اتهام نزد پازپرسی شعبه شش دادسرای عمومی و انقلاب ساری بردند. درزمان بازپرسی که مختص تفهیم اتهام و پاسخگویی به سوالات بازپرس است، بازجوی پرونده نیز حضور داشت و مانع دفاع و پاسخگویی متهم از مورد اتهامی می شد. در بسیاری از موارد پیش دستی و جای متهم اقدام به پاسخگویی به سوالات بازپرس می کرد. به ترتیب سعی در تشویش ذهن بازپرس داشت، تا اینکه بتواند بازپرس را متقاعد کند تعداد روزهای بازداشتی بیشتری برای متهم بنویسد تا او ایام عید را در بازداشتگاه اطلاعات ساری بگذراند. وقتی از بازپرس درخواست شد با توجه به روزهای پایانی سال باید به تعهدات مالی شان رسیدگی کنند و با توجه به فقدان مدرک مستدل در پرونده، قرار بازداشت انفرادی صادر نشود، بازجو مانع شد. علاوه بر این، در دوران بازداشت علیرغم اقدامات قضایی، مامورین اطلاعات از ملاقات او با خانواده ممانعت کردند. در برابر دستور صریح معاون دادستان مبنی بر تماس تلفنی و قرار ملاقات متهم با خانواده اش ، مسئولین اطلاعات از انجام این دستور که از حقوق متهمین است، خودداری کرده و از پذیرش داروهای متهم ، امتناع کرده بودند.
5-    دعوت به مناظره و اسلام: در سومین روز بازداشت، یکی از بازجویان با سابقه به او پیشنهاد کرد اگر تمایل دارد، یک گفت و گو و مناظره مذهبی را در زندان اطلاعات انجام دهد: «اگر حاضر به مناظره شوی، دیگری کاری به سوالات بازجویی نخواهیم داشت و کارتان زودتر تمام می شود.» بهزاد ذبیحی با اشاره به اینکهه با توجه به تذکرات مکرر بازجویان اطلاعات، پیروان اقلیت های دینی در ایران هیچکدام حق آزادی بیان و تبلیغ و بحث و گفت و گوی مذهبی ندارند، از این مناظره دینی و مذهبی امتناع کرده است. نیمه شب 24 اسفند ماه که آخرین شب بازداشت انفرادی بهزاد ذبیحی در زندان اطلاعات بود، بازجو اقدام به پخش فایل صوتی اظهارات مهناز رئوفی (یکی از متبریان بهایی) علیه این دیانت کرده و گفته است: «من دوست دارم تا تو به این آگاهی برسی که دینت دروغین است و من تو را ارشاد می کنم تا به دین مبین اسلام مشرف شوی.»
6-    تفتیش عقاید به جای بررسی موضوع اتهام در جلسات بازجویی: هنگام بازداشت، اتهام بهزاد ذبیحی تبلیغ علیه نظام اعلام شد ولی در جلسه تفهیم اتهام، تبلیغ علیه اسلام و قرآن به عنوان اتهام او مطرح شد. بازجوی پرونده با تغییر موضوع اتهام، تلاش در این داشت سوالات بازجویی در راستای احکام و اعتقادات دیانت بهایی باشد تا به این طریق حجم پرونده افزایش یابد و با استناد به پاسخ این سوالات به جای پرداختن به فعل انتسابی، به وسیله اعتقادات او، بزه انتسابی را ثابت کند. بازجو اصرار داشت باید به سوالات اعتقادی جواب داده شود، زیرا اتهام بهزاد ذبیحی، موضوعی اعتقادی است. بر اساس اصل 23 قانون اساسی تفتیش عقاید ممنوع است و کسی را نمی توان به صرف داشتن عقیده مورد مواخده قرار داد. متهمی بدون بازپرس و پرونده: در طی روند بازداشت و بازجویی بهزاد ذبیحی موارد متعددی از نقض قانون صورت گرفته که مانع می شود پرونده او روند صحیح قضایی خود را طی کند بنا بر اظهارات بازجو، تشکیل این پرونده بر اساس یک گزارش مردمی صورت گرفت. گزارشی که هیچ دلیل مستندی بر وقوع جرم در آن وجود نداشت. پرونده در بازپرسی شعبه هشت دادگاه انقلاب ثبت شده، در حالی که بازپرس این شعبه به مرخصی رفته بود. رئیس دادگاه انقلاب که معاون دادستان نیز است، خانواده متهم را گاهی به بازپرسی شعبه شش دادسرا و گاهی به بازپرسی شعبه هشت دادگاه انقلاب ارجاع می دهند، از همان مرحله تفهیم اتهام تا ارائه وثیقه به دادسرا. در مراجعات، بازپرش شعبه شش گفته است پرونده را پس از تفهیم اتهام، به شعبه هشت ارجاع داده اند و دیگر پاسخگو نخواهند بود و خانواده متهم، هنگام مراجعه به بازپرسی شعبه هشت، هیچ پاسخی دریافت نمی کنند. مرخصی بازپرس همچنین سبب تاخیر در اجرای قرار تامین وثیقه شد.
7-    پرونده  سازی های مکرر: بازجویان اطلاعات در طی بازداشت های مکرر به او اظهار گفته اند شما بهاییان جایی در این سرزمین ندارید و از حقوق شهروندی بهره مند نیستید و شهروند درجه سه محسوب می شوید. ما تحمل حضور شما را نداریم و بالاخره باید این سرزمین را ترک کنید. به این ترتیب ما در سازمان ملل متحد، مشکلی به نام نقض  حقوق جامعه بهاییان ایران نخواهیم داشت. این تحلیل بارها توسط مسولین اداره اطلاعات به ایشان و خانواده اش ابراز شده است. اینطور به نظر می رسد بازداشت ایشان تنها به دلیل باور به دیانت بهایی بوده و اعمال فشارهای مزبور، به این خاطر است که دچار یک فرسایش و استیصال تدریجی شده و به همراه خانواده اش، ایران را ترک کنند.

شاهین نگاری؛ اتهام: تدریس به جوانان بهائی




شاهین نگاری در یک خانواده شش نفره (پدر، مادر و چهار پسر) در شهریور سال 1348 خورشیدی در مشهد به دنیا آمد. او پسر دوم خانواده است و دو برادر کوچک تر او به نام های «شرمین» و «شایان» مثل شاهین از فارغ التحصیلان موسسه آموزش عالی بهائیان هستند و اکنون، برای ادامه تحصیل به کانادا مهاجرت کرده اند. 
 پس از انقلاب فرهنگی سال های 59 تا 61، به دستور ستاد انقلاب فرهنگی – که در آذر ماه 1363 به شورای انقلاب فرهنگی تغییر نام داد- کلیه اساتید و دانشجویان بهائی از دانشگاه ها و موسسات عالی کشور، پاکسازی و اخراج شدند. فرم های گزینش و ثبت نام در کنکور سراسری تغییر و شرط پذیرش در دانشگاه های کشور، اعتقاد به اسلام یا یکی از سه اقلیت دینی رسمی در قانون اساسی کشور یعنی مسیحی، یهودی و زرتشتی ذکر شد. با این شرط، حضور بهائیان به عنوان دانشجو در همه دانشگاه های ایران منتفی شد. نیاز جوانان بهائی به ادامه تحصیل پس از دوران متوسطه و اصل «علم آموزی» به عنوان یکی از اصول اساسی در آیین بهائی، شورای مدیریتی بهائیان ایران را بر آن داشت تا به کمک اساتید و مدرسین بهائی اخراج شده از دانشگاه ها و مدارس به تدریس علوم دانشگاهی در تعداد محدودی از رشته های تحصیلی – منحصرا- برای جوانان بهائی محروم از تحصیل، اقدام کند. جامعه بهائی ایران در جهت نظم بخشیدن و تشویق جوانان بهائی به ادامه تحصیل، این اقدامات را تحت پوشش نام «موسسه آموزش عالی بهائی» یا BIHE (The Baha’i Institute for Higher Education)  به اجراء درآورد. 
 در سال های نخستین، کادر آموزشی از مدرسین اخراج ده بهائی تشکیل شده بود ولی پس از چند سال، تعدادی از فارغ التحصیلان موسسه به کادر آموزشی پیوستند. دستگیری مدیران جامعه بهائی، توسعه رشته های تحصیلی و پذیرش فارغ التحصیلان موسسه در دانشگاه های معتبر دنیا عواملی بودند که موجب شد در اول خرداد ماه سال 1390 خورشیدی، منازل تعداد زیادی از اساتید و دانشجویان موسسه، تفتیش و تنی چند از ایشان، بازداشت و به حکم های سنگین محکوم شوند. شاهین نگاری، یکی از فارغ التحصیلان موسسه آموزش عالی بهائیان است که به اتهام تدریس به جوانان بهائی در  حال گذراندن محکومیت در زندان رجایی شهر کرج است.
شاهین نگاری مانند اکثریت جوانان بهائی ایران، پس از اخذ دیپلم متوسطه به دلیل عدم امکان ادامه تحصیل در دانشگاه به کارکردن روآورد. او چندین سال در یک کارگاه تراش کاری در مشهد مشغول کار بود تا آنکه برای تحصیل در BIHE به تهران رفت. بسیاری از همکلاسی های شاهین که از استعداد و نمرات او اطلاع داشتند از اینکه او مجبور شده بود به جای ادامه تحصیل در یک کارگاه تراش کاری به عنوان کارگر معمولی به کار مشغول شود، اظهار تاسف و تعجب می کردند. آن طور که خانواده اش اظهار می دارند شاهین همواره مترصد فرصتی بوده تا بتواند ادامه تحصیل بدهد. تا آنکه در اوایل دهه هفتاد خورشیدی به عنوان دانشجو در موسسه آموزش عالی بهائیان، پذیرفته و در سال 1378 در رشته علوم دارویی موفق به اخذ کارشناسی می شود.

شاهین مانند بسیاری از جوانان ساکن ایران، علاقه مند به ادامه تحصیل یا کار در زمینه تخصصی اش در داخل کشور بود اما مدرک کارشناسی شاهین از BIHE دارای هیچ درجه اعتبار و رسمیتی از سوی دولت ایران نبود. او که در این سال ها، همراه با تحصیل در یک کارگاه قالب سازی در تهران هم مشغول کار بود، تصمیم گرفت با جمع آوری پول و اخذ ویزای تحصیلی برای ادامه تحصیلات و اعتبار بخشیدن به مدرک تحصیلی اش به کشور دیگری سفرکند. در آن سال ها، تعدادی از دانشگاه های کانادا تنی چند از فارغ التحصیلان بهائی را پذیرفته بودند. شاهین پس از چند سال مکاتبه با تعدادی از این دانشگاه ها، بالاخره موفق به اخذ پذیرش از دانشگاه اتاوا Ottawa  در ایالت انتاریو کانادا شد. او در تابستان سال 1378 خورشیدی برابر با 1999 میلادی وارد کانادا شد و تحصیل خود را آغازکرد. شاهین نگاری در سال 1382 برابر با 2003 میلادی با دریافت مدرک کارشناسی ارشد در رشته ایمونولوژی و میکروبیولوژی از دانشگاه اتاوا فارغ التحصیل شد و بی درنگ در تابستان همان سال، برای کار به ایران بازگشت. 
او پس از ورود به ایران، به عنوان همکار و استاد دانشجویان بهائی در موسسه آموزش عالی بهائیان مشغول به کار شد. او طی سال های 85 تا 87 مدیریت بخش علوم این موسسه را به عهده داشت و تا زمان دستگیری، به تدریس ایمونولوژی و ویروس شناسی به دانشجویان بهائی مشغول بود. او همچنین به استخدام آزمایشگاه مرکزی پاتوبیولوژی تهران درآمد و ضمن کار، به تحقیق و پژوهش در زمینه میکروب شناسی بالینی اشتغال داشت. شاهین نگاری در دوران کار در آزمایشگاه مرکزی به دلیل تحقیقات فراوانش در زمینه میکروب شناسی در کنفرانس های مختلف پزشکی در ایران شرکت کرد و به مبادله یافته های علمی با سایر همکارانش پرداخت. او همچنین در اکثر دانشگاه های ایران، از طرف یک شرکت خارجی کارگاه هایی آموزشی جهت معرفی تکنیک جدید تست سلول های سرطانی در مدت زمان کوتاه، برگزار کرد.
اول خرداد ماه سال 1390 خورشیدی، ماموران وزارت اطلاعات به منازل ده ها شهروند بهایی مرتبط با موسسه آموزش عالی در تهران و شهرستان ها هجوم بردند. در همین روز، 16 نفر از مسئولین، اساتید و دانشجویان موسسه بازداشت شدند؛ شاهین نگاری از جمله بازداشت شدگان بود. او پس از 40 روز حبس انفرادی در هفتم تیر ماه به قید وثیقه آزاد شد. چند ماه بعد از آزادی، شاهین نگاری به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی از طریق عضویت در فرقه ضاله بهائیت و همکاری با دانشگاه بهائی» در شعبه 28 دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی مقیسه، محاکمه و به چهار سال حبس  تعزیری محکوم شد. حکم بدوی در دادگاه تجدیدنظر عینا مورد تایید قرارگرفت. در 24 دی ماه 91 ، ماموران انتظامی به منزل شاهین، مراجعه و نامبرده را جهت اجرای حکم بازداشت کردند. او پس از 24 ساعت بازداشت در زندان اوین به زندان رجایی شهر کرج منتقل شد. هم اکنون، شاهین نگاری به جرم تدریس علم به جوانان محروم از تحصیل بهائی بیش از چهل ماه است که بدون دریافت ساعتی مرخصی در زندان رجایی شهر کرج دوران حبس را می گذراند. شاهین دو فرزند ده و هشت ساله دارد.

از کتک خوردن در ایران به دلیل بهایی بودن تا موفقیت در سیلیکان ولی



پیام زمانی کارآفرین و سرمایه‌گذاری است که در امور خیریه و بشردوستانه نیز فعالیت‌های گسترده‌ای دارد. او بنیانگذار و مدیر شرکت «وان پلنت اپس» (One Planet Ops) است که مجموعه‌ای است از بیزنس‌های اینترنتی در امور ملک و زمین، نوسازی خانه، و صنایع خودرو. این شرکت در زمینه وسیعی از بیزنس‌های نوظهور نیز سرمایه‌گذاری می‌کند از جمله تجارت الکترونیک، خودروهای خودگردان، و دیگر ابزارها و سامانه‌های خودکارسازی (اتوماسیون)؛ و به کارآفرینان مختلف خدمات مشاوره‌ای ارائه می‌دهد و امکان‌ها و فرصت‌های بی‌بدیلی را در اختیار فارغ‌التحیصلان قرار می‌دهد. این شرکت رسالت خود را در جهت حمایت از آرمان‌های بزرگ تجاری می‌داند که در عین حال به اخلاق در تجارت اهمیت می‌دهد؛ اخلاقی که به ارتقا جامعه کمک و دین خود را به آن ادا می‌کند. شرکت فلسفه خود را «ابداع + اراده» نامیده است.

زمانی از اوایل سال‌های دهه ۱۹۹۰ در «دره سیلیکون» زندگی کرده است. در ایران متولد شد، ولی در سال‌های نوجوانی به دلیل فشارهایی که بر جامعه بهاییان ایران وارد تحمیل می‌شد، عملاً مجبور به ترک وطن شد. اولین تجارب او به عنوان پناهنده‌ای که کشور خویش را ترک کرده نگاه کلی او را به زندگی، کار، و فعالیت‌های اجتماعی شکل داده است.

خودش این طور تعریف می‌کند: «۱۶ سالم بود که رفته بودیم اسلام‌آباد پاکستان. اولین کاری که سفارت آمریکا کرد این بود که وکیلی برای دفاع از من استخدام کرد تا بتوانم به آمریکا راه پیدا کنم. اشکم سرازیر شد وقتی فهمیدم از دست جنایت‌های حقوق بشری در کشور خودم فرار کرده‌ ام … و این‌جا کشوری است که من را اصلاً نمی‌شناسد ولی دلش می‌خواهد که از حقوق من دفاع کند تا بتوانم به آن راه پیدا کنم. وقتی رسیدم، با نهایت احترام با من برخورد کردند، و امکان رشد و ایجاد زندگی را برایم فراهم کردند».

پیام و همسرش، «گویا»، علاوه بر مدیریت شرکت «وان پلنت اپس»، از حامیان «مرکز عدالت طاهره» (Tahirih Justice Center) هستند که به امور زنان و دختران مهاجری می‌پردازد که از خشونت‌ها و آزارهای جنسیتی از کشور خود مهاجرت کرده اند. آن‌ها از حامیان و پشتیبانان «سازمان عدالت برای همه» نیز هستند که از حقوق سیاه‌پوستان آمریکا دفاع می‌کند که پس از «جنبش حقوق مدنی» متحمل سختی‌ها و اتهاماتِ بی‌اساسِ بسیاری شدند.

زمانی می‌گوید: «به نظر من، خیلی مهم است که مهاجرین، تاریخ این کشور را جدی بگیرند. من خودم از تاریخ آمریکا و نحوه شکل‌گیری این کشور، بهره‌های بسیاری برده ام. بخشی از جامعه آمریکا در نتیجه بی‌عدالتی‌هایی ساخته شده که در گذشته صورت گرفته است».



تجربه دلخراش

زمانی پیش از آنکه ایران را ترک کند، تبعیض‌های بسیار سختی را تجربه کرد؛ تبعیض‌هایی که محصول تلاش‌های مدام جمهوری اسلامی برای آزار بهاییان و ایجاد فشار بر‌ آن‌ها بوده است.

زمانی خود این طور تعریف می‌کند: « ۱۱ سالم که بود، از مدرسه اخراجم کردند. اغلب در مدرسه از من و دوست بهایی ام - در یک مدرسه ۴۰۰ یا ۵۰۰ نفری، فقط دو دانش‌آموز بهایی بود - می‌خواستند تا در نماز جماعت مدرسه شرکت کنیم. ما هم می‌گفتیم برای مسلمان‌ها نهایت احترام را قایل هستیم، ولی ما بهایی هستیم؛ نماز خودمان را داریم؛ بنابراین، راستش، معنی ندارد در نماز جماعت مسلمان‌ها شرکت کنیم».

یک روز، نمازی و دوستش متوجه شدند که روحانیِ مدرسه در خطبه‌های روزانه خود گفته بوده باید «از شر بچه‌های بهایی خلاص شد». پس از این ماجرا، مصیبت‌هایی بر سر زمانی آمد که عملاً مسیر زندگی او را شکل داد.

نمازی می‌گوید: «حدود ۱۱ تا از بچه‌ها بیرون مدرسه منتظر ما بودند. وقتی معلم‌ها و ناظم‌ها داشتند می‌رفتند، ازشان خواهش کردیم که ما را هم با خودشان ببرند، وگرنه خدا می‌داند چه بلایی سرمان می‌آمد … هیچ کدام‌شان هم البته به حرف ما گوش ندادند. حدود یک کیلومتر آن طرف مدرسه، بچه‌ها ما را حسابی کتک زدند، بهمان سنگ زدند، رومان تف کردند. خلاصه طوری که وقتی رسیدیم خانه، سر تا پای‌مان خونی بود. هیچ وقت نفهمیدم اصلاً چرا و چطور زنده ماندم».

بلافاصله، پدر و مادر زمانی ترتیبی می‌دهند تا فرزندشان از آن جا، یعنی هشتگرد، برود تهران، پیش خواهرش که حدود ۷۵ کیلومتر با آن جا فاصله داشت. «در تهران، چیزها تا حدی یکدست تر شده بود. بگذارید این طور بگویم: تا جایی که من فهمیدم، این طور نبود که حکومت بخشنامه مشخصی را به همه مدارس کشور فرستاده باشد. بنابراین، خیلی از این جور مسایل صرفاً به دلیل تصمیم مقامات محلی و استانداران پیش می‌آمد».

در سال ۱۹۹۳، یکی از مقامات رسمیِ سازمان ملل به سندی از حکومت ایران دست یافت که به سال ۱۹۹۱ مربوط می‌شد، که سیاست‌های کلی جمهوری اسلامی را در قبال بهاییان نشان می‌داد. این سند که به امضای رهبر جمهوری اسلامی رسیده بود صراحتاً از مقامات حکومتی می‌خواست تا مانع پیشرفت و گسترش جامعه بهاییان و نیز مانع حضور آن‌ها در دانشگاه‌های کشور شوند.

زمانی در این باره می‌گوید: «سال ۱۹۸۷، من را از طریق آدم‌پران‌ها فرستادند پاکستان. سفرِ سخت و پرخطری بود. این بار دومی بود که در زندگی‌ام توانستم واقعاً جان سالم به در ببرم».

از پدر و مادرش خداحافظی کرد، بی‌آنکه بداند آیا باز هم آن‌ها را خواهد دید یا نه. با افرادی که هیچ نمی‌شناخت‌شان، از راه کویر وارد پاکستان شد. یک سالی در پاکستان ماند و بعد روانه آمریکا شد. در حال حاضر، او و خانواده‌اش در آمریکا زندگی‌ می‌کنند.



ادای دین به جامعه

زمانی در آمریکا، در دانشگاه کالیفرنیا در دیویس، سم‌شناسی محیطی خواند. پس از اتمام تحصیلش، به تأسیس شرکت‌های تجاری روی‌ آورد، و این مصادف بود با ظهور تجارت‌های اینترنتی در سال‌های دهه ۱۹۹۰. از جمله شرکت‌هایی که زمانی به همراه برادرش تأسیس کرد می‌توان به autoweb.com اشاره کرد که در واقع، اولین پایگاه خرید اینترنتی ماشین بود. ولی همچنان که به بیزنس خود و گسترش آن ادامه می‌داد، متوجه شد که باید دین خود را به جامعه‌ای که نسبت به او آن همه لطف داشته ادا کند.

آن طور که خود می‌گوید، «کارآفرین شرکت «وان پلنت اپس» موظف بود قراردادی را امضا کند تا بخشی از منابع شرکت را - خواه منابع مالی، خواه منابع انسانی و یا هم از طریق ارائه خدمات و محصولات - به «ارتقای وضعیت جهان» اختصاص دهد».

شرکت «وان پلنت اپس» در سال، پنج روز به کارمندان خود تعطیلی می‌دهد که مصادف اند با روزهای مقدس بهاییان. کارمندان در این پنج روز که حقوق هم دریافت می‌کنند می‌توانند به جامعه و اصناف خود به هر شکلی که دوست دارند کمک کنند. به گفته زمانی، «می‌توانند در مدرسه بچه‌هایشان یا در محل‌های سرپرستی از بی‌خانمان‌ها، کارهای داوطلبانه انجام بدهند، یا مثلاً خون اهدا کنند؛ خلاصه هر کاری که دلشان بخواهد. ما معتقدیم که انسان باید از خودگذشتگی داشته باشد؛ باید تلاش کند تا جهان را جای بهتری برای زیستن کند، هر چقدر هم که سهم و تلاش‌اش کم و ناچیز باشد».

اما نظر پیام زمانی به عنوان یک ایرانی-آمریکایی نسبت به فرمان منع پرزیدنت ترامپ و مشاجره‌ها و نبردهای حقوقیِ پس از آن چه بوده؟ خودش این طور می‌گوید: «بهایی‌ها معتقد اند که وقتی بی‌عدالتی می‌بینید، باید طرف مظلوم را بگیرید، مهم نیست چه کسی است؛ باید مدافع عدالت باشید. وقتی ایالت واشنگتن [فرمان ترامپ] را با دادخواست قضایی به چالش کشید که در نهایت هم به دادگاه سان‌فرانسیسکو راه یافت، «مرکز عدالت طاهره» مشاوران بی‌طرفی را برای بررسی پرونده به دادگاه فرستاد».

زمانی از اتحاد و همبستگی مردم برای دفاع از حقوق کسانی که تحت‌الشعاع فرمان ترامپ قرار گرفته بودند سخت به وجد آمده بود، ولی در عین حال از بعضی واکنش‌هایی که در فیسبوک دریافت کرده بود عمیقاً متعجب شده بود. به گفته خودش، «مردم کلاً خیلی به ما محبت دارند و حمایت خود را نشان می‌دهند ولی خب، در عین حال، پیام‌هایی هم دریافت کردیم که می‌گفتند من باید برگردم ایران. من این‌جا در آمریکا خیلی‌ها را استخدام کرده ام و شغل‌های زیادی ایجاد ام. فقط هم شهروندیِ آمریکا را دارم و عمیقاً نگران وضعیت سلامت این کشور هستم. بنابراین، خیلی این جور پیام‌ها برایم مهم اند و آن‌ها را جدی می‌گیرم».

اتفاقات چند هفته اخیر در آمریکا نشان داد که بسیاری از ایرانی‌ها، از هر پیشینه‌ و تباری هم که باشند، از حقوق مهاجرین مسلمانانی که به آمریکا آمده‌ اند دفاع کردند. با این حال، ایرانیان کمی بودند که از حقوق بهاییان ایران دفاع کرده باشند. زمانی می‌گوید: «خیلی‌ها از حقوق برادران و خواهران مسلمان خود از این [هفت] کشور دفاع کردند. آرزوی من این بود که وقتی می‌بینیم چهل سال است که با بهاییان ایران این طور رفتار می‌شود - حتی امروز هم از حق تحصیل و تدریس در دانشگاه محروم اند - برادران و خواهران ایرانی مسلمان من که در خارج از ایران زندگی می‌کنند و هیچ دلیلی برای نگرانی از تبعاتش ندارند چیزی درباره مصیبت‌ها و مشکلات شهروندان بهایی کشورشان بگویند و حمایت خود را از آن‌ها اعلام کنند. آن‌ها در ایران مهاجر نیستند؛ شهروند ایران اند».

زمانی از اعضای هیأت امنای «مرکز عدالت طاهره» است، و همسرش نیز از رؤسای کمپینِ این سازمان در جهت فراهم کردن ۱۰ میلیون دلار برای گسترش خدمات مرکز است. زمانی به کارها و اقدامات این مرکز و نیز  «سازمان عدالت برای همه» می‌بالد. هدف «سازمان عدالت برای همه» این است تا زخم‌هایی را که امروزه بر تن جامعه آمریکا است، از جمله نژادپرستی، مداوا کند. به گفته زمانی، «امیدوارم که بتوانیم نقشی کوچک در مهار شکاف‌ها و اختلاف‌های نژادی ایفا کنیم».

تمرکز «فول سیرکل لرنینگ»، یکی از زیرشاخه‌های غیرانتفاعی «وان پلنت اپس»، بر مسأله آموزش است؛ مسأله‌ای که در واقع یکی از عناصر کلیدی بهاییت را تشکیل می‌دهد. زمانی و همسرش وبسایت BahaiTeachings.org را درست کرده اند که مسائل و مشکلات بنیادین جامعه امروز را به بحث می‌گذارد و پیام‌های بهاییت را منتشر می‌کند. زمانی مدیر‌مسئول و سردبیر این وبسایت است.

به گفته زمانی، جامعه ایرانیانِ آمریکا خدمات مهم و عظیمی را در امور خیریه و بشردوستانه و فعالیت‌های اجتماعی انجام داده است. برای مثال به «مرکز عدالت پارس» اشاره می‌کند که توسط «بیتا دریاباری» تأسیس شده است. این مرکز بر مسأله ادغام جامعه ایرانی‌ها در آمریکا متمرکز است.

«وان پلنت اپس» همچنین مشتاق است تا برای کارآفرینان و شرکت‌هایی مثل «باترفلی» (Butterfleye)، که سرپرست‌اش فردی ایرانی-آمریکایی است، سرمایه گذاری کند. فعلاً زمانی منتظر مجوز وزارت خزانه‌داری آمریکا است تا او و همسرش بتوانند شرکتی غیرانتفاعی برای همکاری با جوانان ایرانی در داخل ایران تأسیس کنند. به گفته زمانی، احتمالاً حتی دولت ترامپ هم از این شرکت استقبال و حمایت خواهد کرد.

زمانی می‌گوید: «به نظر من، حتی می‌توانیم بگوییم که این شرکت احتمالاً می‌تواند برای حکومت آمریکا یک نمونه و مدل محسوب بشود. کسی چه می‌داند! اگر بتوانیم برای جوانان در کشور خودشان امکانات فراهم کنیم، اگر بتوانیم کمک‌شان کنیم تا زندگی بهتری برای خود ایجاد کنند، آن وقت شاید اصلاً کمتر بخواهند به آمریکا مهاجرت کنند».